یکی بود یکی نبود، پیرمردی در یک دهکدهی خیلی سرسبز زندگی میکرد. پیرمرد عاشق گل و درخت بود، اما بچهها و بزرگترهای دهکده حواسشان نبود و با ریختن زباله، خانهی قشنگشان را کثیف میکردند. پیرمرد که دلش نمیآمد طبیعت را اینطور ببیند، هر روز یک گونی برمیداشت و جاده به جاده راه میافتاد تا زبالهها را جمع کند. یک روز که پیرمرد از خستگیِ زیاد روی زمین نشست، ناگهان جادویی در دهکده اتفاق افتاد که هیچکس فکرش را هم نمیکرد…
/





